انشایی که نوشته نشده بود و معلمی که توانایی را دید
تحریریهٔ دیتاک
فهرست و اندازهٔ متن
مجید قناد در دیتاک، از روزی در کلاس یاد میکند که باید انشایش را میخواند، اما چیزی ننوشته بود. او جلوی کلاس ایستاد و متنی را بداهه بیان کرد. وقتی معلم از او خواست نوشته را برای نمره دادن بیاورد، نانوشته بودن انشا آشکار شد. آنچه در خاطر قناد مانده، برخورد بعدی معلم است: بیان او را پسندید و در عین حال یادآوری کرد که باید تکلیفش را انجام بدهد.
در این خاطره، دو موضوع همزمان وجود دارد. قناد توانسته بود مطلبی را در لحظه بسازد و ارائه کند؛ تکلیف نوشتنی هم انجام نشده بود. معلم در روایت او، به هر دو توجه کرد. پرداختن به یکی، دیگری را از صحنه کنار نزد. به همین دلیل، بازخورد معلم دربارهٔ کاری مشخص قابل فهم است: بخشی از آنچه دانشآموز انجام داده ارزش دیده شدن داشت و بخشی از مسئولیتش هنوز باقی بود.
قناد این برخورد را یکی از خاطرات ماندگار مدرسه میداند و از امکانی حرف میزند که معلم برای ادامهٔ مسیرش باقی گذاشت. ارزشگذاری این صحنه از زبان کسی شنیده میشود که خود، دانشآموز آن کلاس بوده است. نگاه امروز او به برخورد معلم، بخشی از معنای این روایت است. در بازخوانی آن، میتوان بر تفاوت میان دیدن توانایی و نادیده گرفتن تکلیف مکث کرد.
بخش دیگری از گفتوگو نیز همین توجه به علاقه را ملموس میکند. قناد میگوید یکی از معلمانش علاقهٔ او به نمایش را دید و او را به بازی کردن دعوت کرد. در ادامه، از اجراهای کوتاه و تمرین یاد میکند. اینجا علاقهای که در کودک دیده شده، موضوع یک فرصت مشخص برای کار کردن میشود. در کنار خاطرهٔ انشا، این صحنه نشان میدهد چرا حضور معلم در روایت شخصی او پررنگ است.
برای خوانندهای که به دیگری بازخورد میدهد، پرسش این خاطره همچنان کاربرد دارد: آیا میتوانیم دقیق بگوییم کدام بخش کار خوب بوده و چه چیزی هنوز انجام نشده است؟ چنین پرسشی در بررسی یک نوشته یا ارائه نیز معنا دارد. به جای داوری کلی دربارهٔ شخص، توجه روی عمل قابل مشاهده میماند. در خاطرهٔ قناد، معلم هم بداههگویی را شنید و هم جای خالی نوشته را دید؛ هر دو بخشِ همان موقعیت بودند.